Proud feelings

نویسنده :kim huny .nmht
تاریخ:یکشنبه 21 تیر 1394-01:33 ب.ظ

 
سلاااااااااام
 من اومدم.
خوبید????
اینم از قسمت چهار
م

بپرید ادامه


_یعنی میخوای تو کوله من خالیش کنی
_اهوم
_اما اخه
_مگه نمیخوای جبران کنی البته با این یه ذره جبران میشه خیلی کم
یه نفس عمیق کشیدم و کولمو دادم بهش. نشست زمین. بگم کل کیفشو خالی کرد دروغ نگفتم بعدم با خیال راحت بلند شد
_ممنون.
و رفت
به کیفم که رو زمین بود نگاه کردم خم شدم برش دارم که کلاهه افتاد کلاه رو دوباره گذاشتم سرم یه دستم رو کلاه بود با اون یکی
هم سعی داشتم کیف رو بلند کنم اخر هم نتونستم فقط کشون کشون بردمش بیرون مدرسه که دیدم ون ها اومدن و بچه دارن سوار
میشن تقریبا رسیده بودم به ون ها که دیدم ووییفان اومد کنارم کوله خودشو گذاشت پیش پام و کوله ی منو برداشت گذاشت رو
دوشش و بدون حرف رفت سوار شد چشام در اومد وات یور فاز؟؟؟ مثل ادم از اول این کارو میکردی من این همه جون
نمیدادم.با صدای یکی از بچه ها که میگفت عجله کن به خودم اومدم و همچون انسانی خر کیف دیودم سمت ون
________
_پوووووووف حوصلم سر رفته
امبر گوشیشو در اورد داد دستم
_بیا این متنو بخون
شروع کردم به خوندم در باره جن بود تازه کلی چرت و پرتم نوشته بود تموم که شد گوشی رو دادم بغلش
_چرت و پرت میدی بخونم
_واقعیته
_باش باور کردم
دستشو دراز کرد _گوشی مبارك لطفا میخوام فوضولی کنم
گوشیمو دادم بهش دو دقیقه گذشت که یه هو جیع زد
_ سوسک له شده کیه؟؟؟
 همه بچه ها ساکت شدن بعد زدن. زیر خنده. اومدم گوشی رو از دستش بگیرم که جاشو با یکی از بچه ها
عوض کرد
یکی از دخترا_گوشی کیه؟
امبر_هانی.بچه ها پایه اید زنگ بزنیم ببینیم کیه
همه تایید کردن
بلند شدم _امبر زنگ بزنی کشتمت
همون موقع چشمم خورد به ووییفان که داشت نگام میکرد لبمو گاز گرفتم اگه زنگ میزد ابروم میرفت. دنیل یکی از پسرای
مهربون کلاس که خیلی دورو برم میپلکه گوشی رو از امبر گرفت و گفت _خب الان زنگ میزنم
کلافه شدم _یاااا مگه با شما نیستم
همه صداشون د ر اومد بزار زنگ بزنه
دنیل _خب یک دو سه ساکت
همه منتظر بودن وصل شه
کلاهو رو سرم جابه جا کردم و گفتم
_مگه نمیگم زنگ نزن
دنیل خندید و گوشی رو از روی گوشش بر داشت و گفت .
_هههه انتن ندارم
یه نفس عمیق کشیدم که صدای بچه ها دراومد
امبر _هانی گوشیت پیش من می مونه اولین جایی که انتن داشت زنگ میزنیم. همه تایید کردن
منم تو دلم داشتم واسه امبر خط و نشون می کشید
م وایستا انقدر موهاتو میکشم از اینم کچل تر شی
به کره ای گفتم _احمق
امبر_ییاااااااا درسته بقیه نمی فهمن ولی من که میفهمم فوش نده
و همه زدن زیر خنده
_________
ساعت تقریبا ده بود که رسیدیم ولی باید بقیه اش رو پیاده میرفتیم جنگل رو قسمت بندی کرده بودن هر دو ون رو که میشد.بیست نفر به یه قسمت میفرستادن همه راه افتادیم چون تو ون خواب بودم الان منگ تشریف داشتم مثل مستا راه میرفتم یه دستم رو کلاه. بود یه دستم رو دهنم چون وقت و بی وقت در حال خمیازه کشیدن بودم وسط راه رفتن چشام یه هو میرفت. که امبر یا میزد پس کلم یادستمو میکشید که حرکت کنم. بعد یه ساعت پیاده روی بالاخره رسیدیم بچه ها رفتن چادرهاشونو پهن کنن.یه سمت چند تا میز بزرگ بود که روش پر از ظرف درپوش دار و مواد غذایی یخ زده و کنسرو شده بود یه ظرف هم جای اتیش بود که دورش پر از سنگ های بزرگ تخت بود که جای نشستن بود. صورتمو شستم رفتم سمت امبر که با مشقت زیاد سعی داشت با کمک دو تا از دخترا چادر رو باز کنن کولمو گذاشتم زمین برگشتم دیدم امبر تکه داده به میله چادر اون دو تا هم به امبر و زل زدن به من
_چیه؟
امبر چش ابرو اومد و به پشت سرم اشاره کرد
برگشتم دیدم ووییفان پشت سرمه کوله رو گذاشت زمین و نشست وسایلشو خالی کرد تو کولش و بعد بلند شد و گفت_ممنون .دستم درد نمیکنه
منم مثل،شلغم فقط نگاش کردم
یه هو دیدم کلاهو از سرم برداشت .
_بسه دیگه خوبه گفتم حساسم همین جور گذاشته سرش در هم نمیاره
فکم افتاد
کلاه رو رو سرش این ور و اون ور کرد و گفت_چی کار کردی گشاد شده
_اخه این واسه من گشاد بود چه جوری گشادشده؟؟
با اخم بهم نگاه کرد
_اگه خوابت میاد برو بخواب صورتت پف کرده زشت هستی زشت تر شدی !!!
بعدم گذاشت رفت
_دیلاق بی قواره، سوسک سیاه بالدار له شده هاااااایش
برگشتم دیدم اون سه تا دیوونه زل زدن بهم یه لبخند مستطیلی تحویلشون دادم. همون موقع میله ای که بهش تکه داده بودن کج شد و امبر افتاد اون دو تا هم افتادن روش. هههه حقتونه حالا دوباره چادر رو پهن کنید بچه ها دوباره شروع کردن منم بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنم فقط وایستادم نگاشون کردم چادر که اماده شد وسایلمو گذاشتم توش بعد از شستن دست و صورتم اومدم به حرف سوسک بالدار بی قواره ی مورد علاقه ام که ارزو ی له کردنشو تو خواب میدیدم گوش کردم و مثل خرس کپیدم
_____________
_عععععععععععععععععه وای وااااای
همین جور نفس نفس میزدم یه شک شدیدی بهم وارد شده بود امبر همون جور که میرفت عقب گفت _به به ساعت خواب. و کاسه ای که تو دستش بود رو پرت کرد و پا به فرار گذاشت. همون موقع چند تا از بچه اومدن بالا سرم از جمله ووییفان. مثل موش اب کشیده شده بودم یه نفس عمیق کشیدم تازه داشتم از حالت شک میومدم بیرون سریع پریدم رفتم دنبالش هر چی گشتم پیداش نکردم
_امبریاااااا بالاخره من دستم بهت میرسه بیا بیرون ببینم یااااااا کجاییی؟
لباسم چسبیده بود به تنم اصلا وضعیت خوبی نبود بولیزم تازیر کمرم بود ولی کاملا خیس بود با دستم جلوشو میکشیدم تا بیشتر از این نچسبه به تنم.  دیگه از گشتن ناامید شده بودم که یکی دیگه از پشت روم اب ریخب
_امبریااااااااااااااا خودتو مرده تصور کن
برگشتم دیدم دنیله. اونم سریع پا به فرار گذاشت هر کدوم از بچه یه بطری اب دستشون بود و رو هم دیگه خالی میکردن ییفان هم که ماشالله خانواده دستش بود. منم همون جور که دستام تو هوا بود سر جام خشکم زده بود که دیدم امبر از پشت چادر اومد بیرون با احتیاط یه کم بهم نزدیک شد
امبر_هانی باور کن کاریت ندارم فقط دلم برات سوخت میخوام این بطری رو بدم بهت باشه؟
_باشه تو فقط بده
دور وایستاد و دستشو دراز کرد منم بطری رو گرفتم دودیدم دنبالش اونم فقط جیغ میزد و میگفت غلط کردم رفت سمت بچه ها که اونا هم کم از ما نداشتن هی پشت یکی قایم میشد منم دنبالش.یه هو نمیدونم چی شد محکم خوردم به یکی و بطری اب هم خالی شد روش.
سرمو بلد کردم دیدم ووییفانه واااای پایین تنش کلا خیس شد بهم نگاه کرد لبشو گاز گرفت اومد سمت منم هی میرفتم عقب. یه هو دیدم دستش که توش بطری بود اورد بالا مثل اژیر جیغ کشیدم و دویدم اونم دنبالم ولی خیلی سریع میدویید رسید بهم از پشت سرم اون دستشو پیچید دورم منم فقط جیغ میزم و بعدم کل بطری به اون بزرگی رو رو یرم خالی کرد دیگه همه جام خیس شده بود مو هامو به زور دادم کنار
_وااااای چرا همتون علیه من قیام کردید وااای
امبر_حقته تلافی مرضاییه که قبلا ریختی و بعدا میخوای بریزی
_امبر هیچی نگو که تیکه بزرگت گوشته
ییفان همین جور داشت میخندید .بهش نگاه کردم نا خود اگاه محوش شدم چه قدر بلخند بهش میومد همین جور داشتم نگاش میکردم که یه هو لبخندش محو شد تازه به خودم اومدم سریع رفتم سمت چادر و لباسامو عوض کردم بولیز وشلوار ورزشی پوشیدم یه حوله گذاشتم سرم اومدم بیرون دیدم بچه ها دور میز نشستن چند تا شون محرفیدن چند تا هم میخوردن بعضی ها هم تو گوشی بودن رفتم پیششون وایستادم دقیقا ووییفان روبه روم بود یکی از دخنرا اومد پیشم
_میشه با گوشیت به یکی زنگ بزنی ببینی انتن میده یا نه ??گوشی من چیزی نشون نمیده
_متاسفم گوشی من الان زندانیه
_اوه. راس میگی
بعد رو کرد به ووییفان و گفت میگه تو زنگ بزنی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic