Proud feelings

نویسنده :kim huny .nmht
تاریخ:پنجشنبه 25 تیر 1394-02:13 ب.ظ


سلاااااااااام

 من اومدم.
خوبید????
به قول هکرمون انقدر نظرا کمه آدم رقبت نمیکنه بزاره
این دفعه  نظر فراموش نشه 
thank you

قسمت 5

بپرید ادامه


اونم سری تکون داد و گوشیشو برداشت
همون موقع صدای گوشیمو شنیدم امبر گوشیمو از جیبش در اورد و یه هو جیغ زد
_واااااای بچه ها سوسک له شده داره زنگ میزنه
سریع برگشتیم به ییفان نگاه کردم همون موقع اونم به من نگاه کرد و گوشیش رو از رو گوشش برداشت و پرت کرد رو میز و رو
به دختره گفت _انتن میده
دلم میخواست برم تو ماگما های زمین محو شم سرمو انداختم پایین و از زیر نگاه سنگینش رد شدم رفتم سمت امبر. امبر همون
جور داشت غر میزند که میخواستم جواب بدم چرا قطع کرد ای بابا از پشت سرش گوشی رو از دستش قاپیدم و گفتم حقته .
امبر_یااااا بده ببینم
گذاشتمش جیبم و اروم گفتم _امبربس کن ابروم رفت
_اونم اروم گفت وای بعدا بهم میگی کی بودا
_خیلی خب بهت میگم
____________
همه دور میز جمع شده بودن واسه شام.دنیل و من هم کنار اتیش داشتیم ماهی کباب میکردیم.دنیل رو کرد به یکی از بچه ها _بیا
این هارو ببر اماده اس. بعدم به یکی دیگه گفت _میشه بطری نوشیدنی ها رو بیاری؟تو ساکمه. الان خودمم میام کمکت
_چند تاس مگه؟
دنیل_یه شیش هفتایی هس
_شیش هفتا رو چه جوری تا این جا اوردی ؟
_ههه اوردم دیگه
_دیوونه ای.
خندید و بلند شد.اتیش رو خاموش کردیم و رفتیم سمت میز. فقط دوتا صندلی کنار هم خالی بود کنار یکی از صندلی ها هم ووییفان
نشسته بود یاد قضیه گوشی افتادم اگه پیشش میشستم زنده نمیموندم برا همون رو اون یکی صندلی نشستم دنیل هم با بطری
های مشروب اومد.ووییفان با دیدن بطری ها گفت
_اممم....دنیل....من میتونم اینا رو یه احظه ببرم کار دارم.
یکی از بچه ها_همه رو.میخوای تنهایی بخوری؟
ووییفان _نه نه نه فقط...میدونین من شنیدم بطری ها خیلی شیمیایی هستن بهتر بشوریدشون
دنیل با دهن باز داشت نگاش میکرد اروم سرشو تکون داد و گفت._باش ببر
ووییفان و دوستش بطری ها رو برداشتن و رفتن بقیه هم حواسشون رفت به حرفاشون و غذا.دنیل هم هی بهم یه چیزی تعارف
میکرد منم به زور لبخند میزدم تو دلم به خودم و خودش فوش میدادم. اگه پیش ووییفان میشستم شاید سوسک میذاشت تو غذام و
میدونستم مجازاتمه ولی این یکی رفته بود رو اعصابم چند دقیقه بعد اون دوتا اومدن. دوتا از بطری ها خالی شد ووییفان هم هی
میخورد فکر کنم به جای غذا فقط مشروب خورد اخه. نمیدونم چرا اصلا مزه نداشت.. وسط غذا فکر های شومی به سرم زد و بلند
گفتم
_بچه ها بعد از شام همتون دور اتیش جمع شید سخنان حکیمانه ای دارم که به دانش علمی شما می افزاید
یکی از پسرا _ای بابا تو اردو هم این دانش علمی ولمون نمیکنه
دنیل_بچه ها بریم ببینیم چی میگه شاید به دردمون خورد. بچه ها هم بعد از کلی حرف زدن قبول کردن و شروع کردیم به جمع کردن
وسایل رو میز
همه دور اتیش جمع شده بودن منم سعی داشتم روشنش کنم ولی نشد همه جا تقریبا تاریک بود بلند شدم داشتم دنبال جای
مناسب برا نشستن میگشتم که چشمم خورد به بزرگترین سنگ خواستم برم بشینم که یکی نشست روش دیدم ووییفانه اومدم عقب
و از اونجایی که گرخیده بودم بیخیال شدم اولین جای خالی که دیدم نشستم چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و گرفتمش زیر صورتم
بچه ها هم ساکت شدن
_اینایی که میگم دارم لطف میکنم بهتون. فکم درد نکنه
_ترسناکه؟
_نه اگه شجاع باشی خب
و شروع کردم هر چی درباره جن امبر بهم تو ون داده بود بخونم. رو با حالت وحشتناك.وسیر داغ بسیار فراوان براشون گفتم مثلا
این که جن ها شبا دنبالتون میکنن و…حالا غیر از اون چرت و پرت های دیگه ای هم از خودم بهش افزودم
_میدونید جن ها ساعت دوازده شب از مخفی گاهشون میان بیرون .
حالا مگه جن هم مخفی گاه داره؟؟؟ _اونا تو جنگل پرسه میزنن و به ادم هایی که اونجان اسیب میرسونن اگه جن زده بشید
سرنوشتتون داغونه. اگه صدایی مثل باد شنیدید بدونید باد نیس بلکه جنه که داره دور و برتون میچرخه الان هم اونا میدونن ما داریم
دربارشون حرف میزنیم
ووییفان _فعلا که تو فقط داری حرف میزنی
بچه ها به زور خندیدن معلوم بود ترسیدن
_خبمن دارم برا اطلاعات عمومی شما ها میگم
یکی از دخترا_دستت درد نکنه ولی کاش اطلاع عمومی وحشتناك نمیگفتی
_خیلی خب انقدر وسط حرف من نپرید
به ساعت نگاه کردم
_یه چیزی رو خبر دارید؟
چندتا از بچه ها با هم _چی
_پنج دقیقه به دوازده مونده
شاید باورتون نشه بچه ها مثل جت پریدن شب بخیر گفتن و رفتن لالا.منم خر کیف، با لبخندی گشاد نگاشون میکردم. همه رفته
بودن فقط ووییفان نشسته بود
_چرا نمیری بخوابی یه دقیقه مونده
با حالت مسخره گفت :میخوام جن زده شم سرنوشتم خراب شه
بیشووور الان داشت منو مسخره میکرد .
_اها راستی تو همیشه انقدر مشروب میخوری؟
ووییفان _اره
_الان مستی
دوباره با حالت مسخره گفت :اره الان میام پیشت منتظر باش
لبمو جمع کردم
_ولی مشروبه مزه اب میداد
ووییفان _چون اب بود
چشام در اومد _تو اب ریختی توش
ووییفان _نه جن هایی که دنیل رو دنبال میکنن این کارو کردن خندم گرفت
_چرا؟
بلند شد و گفت :چون مشروب نات مای استایل
و رفت سرمو خاروندم اداشو در اوردم
_جن هایی که دنیل رو دنبال میکنن این کارو کردن
همون موقع دیدم وایستاد وااای صدامو شنید چند ثانیه بعد دوباره رفت این دفعه با صدای اروم تر اداشو در اوردم _نات مای
استایل_______
ساعت یک بامداد من در حالت بی خوابی به سر میبرم بلند شدم. کرم ریزی بهتر است یا بیکاری؟کرم ریزی رو ترجیح میدم. یه
ملافه سفید برداشتم رفتم بیرون تو گوشیم یه برنامه داشتم که صداهای وحشتناك در می اورد ملافه رو کشیدم رو سرم و صدای
گوشی رو روشن کردم انصافا هیچ جا رو نمیدیدم فقط سعی میکردم بین چادر ها راه برم ناگفته نماند تو 5دقیقه فقط 4بار زمین خوردم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
choc
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 11:58 ب.ظ
Very good post! We are linking to this great content on our site.
Keep up the great writing.
Where are the femur tibia and fibula?
شنبه 1 مهر 1396 03:57 ب.ظ
Nice blog here! Also your site so much up very fast! What web host are you
the use of? Can I get your affiliate link to your host?

I desire my website loaded up as quickly as yours lol
How do I stretch my Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:12 ق.ظ
Thanks for sharing your info. I truly appreciate your efforts and I am waiting for your further post thanks once again.
Foot Problems
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:45 ق.ظ
Nice post. I learn something totally new and challenging
on sites I stumbleupon everyday. It will always be exciting to read articles
from other authors and practice something from other sites.
imeldabauza.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:54 ب.ظ
At this time it sounds like Wordpress is the best blogging platform out there right now.
(from what I've read) Is that what you're using on your blog?
zenaidamerten.weebly.com
جمعه 6 مرداد 1396 09:45 ب.ظ
I was curious if you ever considered changing the page layout
of your blog? Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content
so people could connect with it better. Youve got an awful lot
of text for only having one or two images. Maybe you could space it
out better?
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:22 ب.ظ
You are so cool! I do not believe I've read through a single thing like this
before. So great to discover somebody with a few genuine thoughts
on this topic. Seriously.. many thanks for starting this up.
This website is something that is required on the internet,
someone with a bit of originality!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 08:29 ق.ظ
Hello this is somewhat of off topic but I was wanting to know
if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding expertise so
I wanted to get advice from someone with experience. Any help would
be enormously appreciated!
شنبه 27 تیر 1394 02:02 ب.ظ
میشه زودترادامه اشوبذاری پلیییززز
جمعه 26 تیر 1394 10:19 ب.ظ
عالی بود ادامش رو زود تر بزار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو